به گزارش پایگاه اطلاع رسانی سپاه امام رضا(علیه السلام)؛ با وجود اینکه چند وقت از این دیدار میگذرد احساس میکردم نتوانم حق زندگی شهید را ادا کنم و خوب به خواننده منتقل کنم آن را ننوشتم تا الان که بطور اتفاقی به دلم افتاد متن مصاحبه را  بنویسم که ان شاالله شهید سید حسین حکمتی یاریم خواهد کرد.


شهید سید حسین حکمتی در پانزدهمین روز از ماه مبارک رمضان سال ۱۳۵۷ در افغانستان بدنیا آمد و در سن ۱ سالگی به همراه خانواده به ایران عزیمت کردند.

ابتدا از همسر شهید خواستم تا در مورد آشنایی با شهید و ازدواجشان برایمان بگوید که ایشان بیان کردند: ما با شهید فامیل بودیم و آشنایی داشتیم، ولی ازدواجمان داستان جالبی داشت ما در شهریور ماه ۱۳۷۶ ازدواج کردیم. مادر من برای دایی ام رفته بودند خواستگاری خواهر شهید سید حسین حکمتی که بعد از اینکه همه صحبت‌ها تمام میشود سید حسین میگوید من یک شرط دارم و وقتی از شرطش سوال میکنن به مادرم میگوید به شرطی راضی به ازدواج خواهرم با برادرتان میشوم که دخترتان هم زن من بشود که مادرم از این شرط تعجب میکند، اما از اونجایی که سید حسین رو میشناخت قبول میکند (در ادامه از خصوصیات شهید و اینکه چرا مادر پذیرفت خواهم گفت:)، ولی به من هیچ چیز نمیگوید. تا اینکه مادرم گفت: امروز قراره بریم دایی رو عقد کنیم شما هم حاضر شو و بیا منم از همه چیز بیخبر حاضر شدم و رفتیم وقتی نشستیم یکدفه دیدم عاقد داره اسم من را میخواند. رو به مادرم که کنارم نشسته بود کردم و گفتم مامان داره چی میگه که مادرم گفت: پسر خوبیه مامان تو هم که میشناسیش و، چون از قبل شهید رو میشناختم و به درستکاری و پاک بودنش اعتقاد داشتم جواب مثبت دادم.

همسر شهید ادامه دادند: من و سید حسین ۲۰ سال با هم زندگی کردیم که حاصل این ازدواج ۲ فرزند بنام‌های حدیثه و محمدرضا است. همسرم در حالی که به کار رنگ مبل مشغول بود عضو سپاه حضرت محمد (ص) هم بود و زمانی که پسرم یک سال داشت یک روز به بهانه خرید سبزی از خانه بیرون رفت و تا یک سال از او خبر نداشتیم و بعد‌ها متوجه شدیم که او از طرف سپاه حضرت محمد (ص) به ماموریت افغانستان اعزام شده بوده است.

چی شد که حرف از اعزام به سوریه و دفاع از حرم شد؟
همسر شهید: سید حسین با اتفاقات سوریه و دیدن جنایات تکفیری‌ها دیگر تاب ماندن نداشت که در سال ۱۳۹۲ به یکباره حرف رفتن به سوریه شد اولش اصلا راضی نبودم، اما هر بار با حرف هایش قانعم میکرد که مثلا ما بچه شیعه‌ها باشیم و دوباره حضرت زینب به اسارت برود؟ اما عشق به همسرم باعث شد راضی شوم و به خواسته اش احترام بگذارم.

سید حسین ۱۱ بار به سوریه اعزام شد که در هر اعزام ۴ یا ۵ ماه آنجا می‌ماند و برای مرخصی بیشتر از ۱۰ روز نمی‌ماند و دوباره برمی گشت. یکبار که به مرخصی آمد دیگر او را اعزام نکردند که سید حسین از این موضوع بسیار ناراحت و بیمار شد و گریه میکرد. بار آخر به حضرت زینب (س) گلایه کرد و خیلی زود با او تماس گرفتند که به سوریه برود.

وی خاطر نشان کرد: با اینکه تمام عشق سید حسین دختر ۲ ساله اش حدیثه بود همیشه به این فکر میکردم چگونه می‌تواند از او دل بکند و به سوریه برود. در تمام تماس‌هایی که از آنجا میگرفت فقط از حال حدیثه می‌پرسید و چند بار میگفت حواست به حدیثه باشد که بعد از شهادتش متوجه شدم که عشق حضرت زینب (س) و اهل بیت(ع) کار خودش را کرده و سید حسین دنیایی نبود.

برایمان از خصوصیات اخلاقی شهید بگویید؟
به نظر من سید حسین به هر جایی که رسید و حتی شهادتش از احترام به پدر و مادر بوده است. او حتی در اوج عصبانیت با هر کسی با حرف پدر یا مادرش سریع خشم خود را فروکش میکرد و آرام میشد.

همسر شهید ادامه داد: یکی دیگر از خصوصیات سید حسین این بود که همیشه مواظب چشمانش بود و همه جا چشمان خود را از نگاه به نامحرم بسته نگه میداشت. حتی وقتی با هم را میرفتیم اینقدر سرش پایین بود که خیلی اوقات موانع جلوتر از خودش را نمی‌دید به او میگفتم این چه طرز راه رفتن است و او هر بار ساکت بود خیلی اوقات که برایمان میهمان می‌آمد بعد از رفتنشان سوال میکرد چه کسی آمده بود صدایش آشنا بود؟ اوایل فکر میکردم شوخی میکند، اما بعد از مدتی پی بردم واقعا سرش را بالا نمی‌آورد.

شهدا زنده اند شما هم بعنوان همسر شهید مصداقی دارید؟
بله شهدا زنده اند. من همه جا سید حسین را کنار خودم احساس میکنم. بار‌ها سید حسین را در خواب دیده ام و هر باری که از چیزی ناراحت بودم به خوابم آمده و آرامم کرده. شهدا زنده اند و از همه چیز باخبر هستند. یکبار که خیلی ناراحت بودم شروع کردم با عکس شهید صحبت کردم گفتم حسین خیلی نامردی خودت رفتی راحت شدی و این همه مشکلات رو گذاشتی برای من. بخوابم آمد و گفت: من همیشه هستم نگران نباش اشکال نداره بهش گفتم خب هستی الان چکار کنم؟ جواب داد خدا هست کمکتون میکنه منم هستم.

همسر شهید ادامه داد: چون خیلی همسرم رو دوست داشتم و نمیتونستم ناراحتی سید حسین رو ببینم هیچ وقت نمیخواستم ناراحت بشه. یک شب خواب دیدم سید حسین خیلی ناراحته سریع بهش گفتم چی شده چرا ناراحتی؟ گفت: چرا مواظب حدیثه نیستی. گفتم تمام زندگیم شده حدیثه از بس بهونه بابا میگیره بعد میگی مواظبش نیستم گفت: حدیثه داره تو تب میسوزه ناگهان از خواب پریدم ساعت ۲ بامداد بود یاد خوابم افتادم دستم رو گذاشتم روی پیشانی حدیثه دخترم داغ بود و داشت تو تب میسوخت و حالش اصلا خوب نبود.

از حدیثه برایمان بگویید؟
حدیثه که الان ۹ ساله شده و به سن تکلیف رسیده عاشق باباش بود و هست. خیلی اوقات به یکباره میگه همش تقصیر توئه مامان تو اگه نمیگذاشتی بابا بره الان من بابا داشتم بعضی اوقات داد میزند و میگوید چرا بابا رو خواب نمی‌بینم و شروع میکند به گریه کردن. هر وقت گریه میکند عکس پدرش رو داخل موبایل میاره و گوشی رو میچسبونه به سینه اش و میگه بابایی مامان من رو دعوا میکنه.

وی افزود: سید حسین همیشه به پسرمان میگفت که مواظب حدیثه باش یادمه آخرین باری که میخواست اعزام شود حدیثه داخل راه آهن حالش بد شد و، چون همیشه تاکید داشت که موقع رفتن حدیثه را نبرم با ناراحتی گفت مگر نگفتم حدیثه رو نیارید.

همسر شهید افزود: خیلی سخت بود که بخوام خبر شهادت را به دخترم بدهم، چون ما تهران بودیم تماس گرفتند گفتند عکس سید حسین را با خود بیاورید به شدت زخمی شده که همانجا متوجه شدم شهید شده داخل ماشین به حدیثه گفتم دخترم بابا زخمی شده که شروع کرد به گریه کردند ایستادیم از ماشین پیاده شدو فقط گریه میکرد خیلی سخت گذشت خیلی.

چه چیزی شما را اذیت کرده است در ساله‌های نبودن سید حسین؟
حرف مردم. داخل اتوبوس بین مردمی که نمی‌دانند ما خانواده شهید هستیم و به راحتی هر چیزی میخواهند میگویند که بدترینش همین است که میگویند مدافعان حرم برای پول میجنگند. سید حسین استاد کار بود و حقوقش خوب بود و هیچ نیازی به پول نداشتیم. حتی زمانی که خودش هم زنده بود میگفتند مثلا یکی از نزدیکانمان گفت: آره بزار حسین بره اونجا بعدا خوب پول میدهند و وقتی به خود سید حسین میگفتم در جواب میگفت پشت سر امام هم حرف میزدند اهمیت نده.

از نحوه  شهادت؛ زمان و مکان آن خبر دارید؟
بار آخری که میخواست اعزام شود رفتارش فرق میکرد با همه خداحافظی کرد حتی با صاحبخانه و موتور ساز محل که با تعجب پرسیدم هیچ وقت با این‌ها خداحافظی نمیکردی؟ جواب داد عیب ندارد بزار حلالیت بطلبم.

بار آخر بیست و دوم ماه مبارک رمضان با همه خانواده و من تماس گرفت و گفت: دارم میرم ماموریت و تاکید کرد حتما امسال برای بابا ختم قرآن بگیرید من خرجش رو میدهم. زیرا ۲۱ رمضان سال ۱۳۸۹ پدر سید حسین فوت کرده بود و هر سال خودش مراسم سالگرد میگرفت. سید حسین هر ۳ یا ۴ روز تماس میگرفت، اما این بار ۱۷ روز گذشت و هیچ خبری از او نبود.
شهید سید حسین حکمتی در حالی که فرمانده گردان امام حسین (ع) بود در تاریخ ۱۳۹۶/۰۳/۲۸ مصادف با بیست و سوم ماه مبارک رمضان در منطقه‌ای بنام روستای شیخ هلال با اصابت ترکش از ناحیه سر مجروح و به شهادت رسید.

در پایان انتظارتان را از مردم و مسئولین بگویید؟
هیچ انتظاری نداریم. همه مشکلات زندگی که با نبود سید حسین بسیار سخت هم شده و سخت‌ترین آن‌ها بهانه‌های حدیثه است قابل تحمل می‌باشد، چون اعتقاد داریم شهدا هستند و کمکمان خواهند کرد.
اما نگویید برای پول رفته اند.
 
 
 



خبرنگار جواد فولادیان